ماشین

پنجشنبه,14 آگوست, 2008 by سکوت

بالاخره بعد از نزدیک به دو سال ماشینیو که ثبت نام کرده بودیم دادن. راستش اون موقع که رفتیم شرکت هیوندا برای ورنا رفته بودیم ولی اونجا یهو نظر خانمی عوض شد و تبدیل شد به آوانته. فقط پول پیش پرداختو داشتیم و قرار بود 9 ماه بعد ماشینو بدن و ما هم بقیه پولو. من که اصلا فکر نمی کردم جور بشه چون خوب حقوقم که معلومه مقدارش ولی پیش خودم گفتم حالا مینویسیم اگه نشد و کم اوردیم میفروشیم. خانمی که از پیکان سواری خوشش نمی اومد و هر وقت مهمونی یا جایی می خواستیم بریم اخماش می رفت توهم. برای همین فکر کردم اگه بشه یه ماشین خوب بخریم. خلاصه طول دادن زیاد شرکت و تبدیل شدن 9 ماه به حدود 18 ماه باعث شد پول جور بشه و تازه با مقدار زیادی سود مشارکت، صاحب ماشین شدیم و دیروز رفتیم و گرفتیمش. جالب اینجاست درست روزی که من از محل کار اومدم خونه آماده شده بود.یه جایزه خوب هم خانمی باید بهم بده :)
 فعلا یه مشکل مونده. پیکان عزیز به اسم بابامه و حالا که میخوام بفروشم مجبورم باهاشون تماس بگیریم که اصلا دلم نمی خواد. این دیگه آخرین حلقه ارتباط با اوناس که اگه بی حرص و جوش و اعصاب خوردی کلکش کنده بشه، معلوم نیست کی دوباره روابط عادی بشه. شاید هیچ وقت.

3 ساعته دارم سعی می کنم یه صفحه رو بفرستم. فیلتر دیگه حوصلمو سر برده
23 مرداد 1387

تب تند!

دوشنبه,11 آگوست, 2008 by سکوت

از قدیم هم گفتن تب تند زود عرق میکنه و من هم اینجوریم .از اولش هم حدس می زدم که این وبلاگ نویسی هم زیاد دوام نیاره اونم برای آدمی مثل من که نه اهل کتاب خونی هستم که چیزی بارم باشه و از طرف دیگه هم همینطوریشم به زور چهار کلمه حرف می زنم. پس چیز زیادیم برای نوشتن نباید داشته باشم. اما اولش برام جالب بود و هر جوری شده بالاخره یه چیزی می نوشتم چون وقت اینرنت گردیم زیاد بود و این راه جدیدی برای پر کردن وقت بود.  اینجا برخلاف خیلی از شرکتها که اینترنت نامحدوده و صبح تا عصر وصله، هر کسی فقط یک ساعت وقت داره که خوب برای من معتاد اصلا کافی نبود. هر روز باید از این واون یا کسایی که مرخصی بودن وقت قرض می کردم. الان که کارم زیاد شده دیگه وضعم خوب شده و بقیه میان از من قرض می کنن  :) . البته از طرف دیگه مشکلات روم های مسنجر و سخت شدن چت باعث بی انگیزگی بیشتر شده و دیگه حوصلم سر میره زیاد که تو نت میرم. الان که فکر میکنم قبلا روزی 3-4 ساعت تو اینترنت می گشتم خودم تعجب میکنم که پس اون موقع چیکار میکردم. از وقتی هم کانال mbc پرشیا راه افتاده دیگه تو محل استراحت هم خیلی که به نت سر می زنم . فیلم دیدنو خیلی دوست داشتم از قبل هم. زمان جوونی با پس اندازهای خودم یه ویدیو آیوا خریده بودم مختص خودم. زمانی بود که ممنوع بود. چون دوست و آشنا هم نداشتم با کلی مشقت و کارگاه بازی خریدمش حتی قیمتش هم یادمه .45 هزار تومن که قرار شده بود دم خونه تحویل بده. وقتی آوردش بابام کلی تعجب کرده بود و چپ چپ نگاه میکرد ولی گفتم پولهای خودم بوده. البته یه کم هم از مامانم گرفته بودم. خلاصه بعدش مشکل جدیدی پیدا شد که اونم پیدا کردن فیلم بود. پسر خالم یکیو میشناخت که فیلم اجاره میداد ولی نمیشد بیاد دم خونه ما به خاطر بابام. قرار شد اون بیگیره و با هم شریکی نگاه کنیم . هفته ایی 3-4 تا فیلم می دیدیم. فیلم های که زیاد ناجور بود رو به من نمی داد ولی خوب بازم خوب بود تا اینکه با طرف حرفش شد و دیگه اینم قطع شد. فکر کنم سال 69 یا 70 بود.

این پارس انلاین هم با فیلتر کردن صفحه ورود وردپرس کار منو زیاد کرده ها!

 

 

 

 

 

21 تیر 1387

 

 

 

 

 

آرامش کجاست؟

چهار شنبه,30 جولای, 2008 by سکوت

وقتی زندگی روال معمولی و اونچه که باید داشته باشه رو نداره آدم دچار سردرگمی و گیجی میشه. من که اینطوریم . مواقعی که اینجام که به هر حال میگذره ولی یهفته که خونمی نه روزام مثل آدمیزاداست نه شبام. در مجوع اصلا حس خوبی نداره. از یه طرف خوبه که با زن و بچه هستی ولی همش باید بدوی اینور و انور. حالا چه برای تفریح چه برای کارای عقب مونده. چون شب دیر میخوابم، به جای صبح لنگ ظهر همه از خواب بیدار میشیم و همه چی در هم برهمه. خیلی وقتا شده حسرت یه زندگی مثل بقیه رو دارم . اینبار رفته بودیم یه جایی تو جاده هراز به اسم شاهاندشت. به خانمی گفتم خوش به حال این دهاتی ها که شاید خیلی چیزا نداشته باشن ولی آرامش دارن و کنار هم دیگه هستن. اون البته کمی نصیحتم کرد و گفت اینا هم اگه بری ازشون بپرسی کلی مشکل دارن و شاید حسرت یه کاری مثل تو رو داشته باشن. میدونم درست می گه ولی بعضی وتا تحمل اینجور زندگی واقعا سخت میشه هر چقدر هم که خودمو به بیخیالی بزنم.

- فرم اقتصادی یا نمی دونم همچی چیزو پر کردم قبل اومدن و سر همین موضوع یه کم جرو بحث داشتم با خانمی. می گفت هیچ کس راستشو نمی نویسه ما چرا بنویسم. منم نه از شدت راستگویی زیاد بلکه از فراوانی ترس :) تا حد زیادی واقعی نوشته بودم. امروز فهمیدم که اکثر همکارام برعکس من عمل کردن. شاید عوضش کنم

- امروز تو هواپیما شلوارم گرفت به صندلی و به راحتی یه قسمتش که روی رونم بود پاره شد. تا موقعی که نشسته بودم زیاد مشکلی نبود چون دستمو گذاشته بودم رو پام و معلوم نبود اون زیر چه خبره ولی بدش تا بیام سر کار مجبور بودم کیف به پا! راه برم. فعلا هم با چسب نواری یه جوری وصله کردم تا برم خوابگاه و عوضش کنم.

- ضمنا منظورم از بیکاری تو پست قبلی یه جور بیکاری دیگه بود. یعنی در عین که می اومدم سر کار، کار خاصی نداشتم که انجام بدم و بیشتر با کامپیوتر ور می رفتم. الان که کارم زیاد شده و کمتر میرسم بیام تو اینترنت

8 مرداد 1387

کار زیاد بعد تنبلی طولانی

شنبه,19 جولای, 2008 by سکوت

بعد مدتها(یعنی  حدود دو سال!) که همیشه بیکار بودم و بیشتر کامپیوتر بازی و گشت و گذار تو اینترنت میکردم، چند روزه که مجبور شدم صبح تا شب کار کنم . یه نیمچه رئیس پیدا کردم که نمی ذاره آدم یکم بشینه و بیکار باشه. تو رودرواسی با من هم شده خودشم مجبوره پا به پام کار کنه و هی غر می زنه . چند شب پیش دختری زنگ زده بود و روز پدرو تبریک میگفت  و گفت برای یه چیزی درست کردم می خوای ببینی! هنوزم فکر می کنه میشه از پشت تلفن دید. منم گفتم نه نگه دار و بهم نگو تا وقتی اومدم مزه ا ش بیشتر باشه. یکی از مرغ عشقاشم مرده طفلک که احتمالا باید بازم بخریم. یه عروسی هم دعوت شدیم که برعکس همیشه که خانمی عاشق عروسی، این بار زیاد استقبال که نکرد هیچی برعکس میگه نمی ریم. البته بخاطر جریانات قهر با خونواده منه. ولی اگه می رفتیم شاید یکم شرایط آشتی فراهم می شد با وجود اینکه من اصلا از مهمونی و عروسی خوشم نمیآد. تا چی پیش بیاد.

29 تبر 1387

چند تا بچه؟

سه شنبه,15 جولای, 2008 by سکوت

از وقتی مدرسه ها تعطیل شدن و دختری فهمیده چند وقت دیگه باید بره کلاس دوم گیرشو بیشتر کرده و خواهر می خواد. هی من به خانمی میگم یه جوری اینو از سر این بچه بیرون کن ولی خودشم انگار بدش نمیآد. دختری میگه مامان قول داده من رفتم کلاس دوم خواهر بیاره پس الان باید بیاره دیگه . بچه نمیدونه که مامانش تنهایی که نمیتونه! برای همینم هی پیله میکنه به اون. من که اصلا موافق نیستم چون دیگه نزدیک چهل سالمه و یه بچه بابای پیر به چه دردش میخوره. از طرف دیگه فکر آیندش و اینکه اگه پسر بشه یکی میشه بدتر از خودم که باباش باید براش خونه و ماشینو کار و هزارتا چرت و پرت دیگه جور کنه و تازه بعدشم بازم مدعی باشه(نمیدونستم دو قرت ونیم چجوری نوشته میشه!) . منم که کارمند و ناتوان :) . از طرف دیگه خانمی می گه خوب این بچه بعدا کسی رو نداره که . اینه که این موضوعم شده یه دغدغه ذهنی. امروزم تو اخبار نوشته بود نرخ رشد جمعیت 2.1 اینطورا شده . پس برای کمک به جامعه هم که شده باید مقاومت کنم :)

25 تیر 1387

عشق فیلم

شنبه,12 جولای, 2008 by سکوت

خدا عمر بده به این برادران عزیز عرب که برای ما کانال جدید راه اندازی کردن. ایشالا بازم از این نوع تهاجم های فرهنگی بکنن. البته اگه تهاجمش بیشتر باشه بهتره :) ولی من که به همین فیلمای یکم سانسور شده و با زیرنویس فارسی MBC پرشیا راضیم. اینجا که ما عصرا وشبا هیچ کاری نمیتونیم بکنیم بجز دیدن تی وی، من یکیو نجات دادن از این برنامه های اعصاب خورد کن تلویزیون ایران. اهل ورزش مرزشم که نیستم. حالا شبا عشقم شده تی وی. تا یه مدت قبل MBC2 بود که وقتی یکی از بزرگان با اهل و عیال برای تفریح اومده بود ، فرموده بود این چیزای قبیح چیه اینجا نشون میدن. خدا بدور. واسه همین قطع کرده بودن و من از همه بیشتر تو خماری بودم. امیدورام دوباره از این گنجشگ مغزا نیان اینجا و اینم قطع نکن چون خانمای تو فیلما حجاب ندارن و مهمتر اینکه لباساشون پوشیده نیست. بی ادبا مایو میپوشن برای شنا.

اگه تو رودرواسی هم اطاقیم نبود تا نصف شب فیلم نگاه میکردم ولی حال مجبورم ده و نیم یا یازده بخوابم. فقط اشکالش اینه که وقت اینترنت بازیم کم شده . اگه تو هر اتاق یه کامپیوترم بود، دیگه خیلی عالی میشد! :)

22تیر 1387

بوی خوش!

جمعه,11 جولای, 2008 by سکوت

دیروز یکی از همکار اومده بود پیشم و یه کاری داشت. خوب اینجا خیلی گرمه و آدم عرق میکنه و اونم همینطور بود و بوی بدی داشت که مجبور به تحمل بودم. این موضوع باعث شد بشتر از خودم خجالت بکشم چون تو حموم رفتن تنبلم و وقتی تو بعضی وبلاگا می خونم که هر روز صبح یا عصر دوش مگیرن، میکم چه حوصله ای دارن بابا.یه وقتایی وقتی از سر کار میرم خوابگاه و کفشمو درمیارم خودم میفهم که چه گندی به بار آوردم ولی بازم بیتوجهم. بیچاره هم اتاقیم که صداشم درنمیاد، شایدم متوجه نمیشه یا میشه به روی خودش نمیاره. خوبیش اینه که مواقعی که خونم زیاد اینجوری نیست. اینو از اینجا فهمیدم که خانمی میگه خوشبختانه پاهات بو نمیدن

حالا که اینارو نوشتم اینم بگم که مدت زیادی بود که این مشکل بوی خوشو! با دهنم داشتم. خیلی موقعا عجیب بد بود با وجود اینکه مسواک هم میزدم. البته یه خط در میون و با زور کتک خانمی :) تو اینجور وقتا بیشترین زجرو خانمی میکشید چون خودم که زیاد متوجه نمیشدم و اهل حرف زدن زیاد هم که اصلا نیستم و اطرافیان راحتن. ولی بلاخره خانمی حتی اگه حرف هم نمیزدم یه جور دیگه متوجه این بوی گند میشد. یه وقتایی می گفت و بیشتر وقتا به روش نمی آورد و با دادن آدامس و اینجور حرکات ایذائی بر بو غلبه میکرد . تا اینکه چند وقت پیش بعد یه عمر رفتم دندونپزشکی. یعنی برای بار اول بود. اونم حسابی منو خجالت داد و گفت معلومه که خیلی به خودت می رسی! :( و یه جرمگیری اساسی کرد . الان خوب شده ظاهرا ولی اینقدر این دندونای من چپ و چوله است که غذا ها میتونن هزار تا سوراخ قایم بشن و مسواک نمی بینه اونارو. هر چند که هنوزم بعد کلی انذار و پند، فقط شبا مسواک میزنم. بازم بپرم رو یه شاخ دیگه، یه همکاری داریم که خیلی هم علاقه به حرف زدن داره و اونم دهنش بد بو. من همیشه فرار می کنم از دستش چون اگه گیرش بیفتی حداقل نیم ساعت می خواد داستان بگه که تحملش اونم با اون بو خیلی سخته.

بعد تحقیقات اینترنتی فهمیدم که قسمت ورود به وبلاگای وردپرس فیلتر شده. حداقل میدونم پارس آنلاین این کارو کرده ولی بعضی دیگه از isp ها هنوز نه چون از خونه میتونستم وارد بشم ولی از اینجا نه. اجبارا باید با فیلتر شکن بیام

21 تیر 1387

برنامه فشرده

چهار شنبه,9 جولای, 2008 by سکوت

این کار این مدلی من اگه عیبای زیادی داره یه خوبی هم داره و اون اینکه یه هفته کاملا راحتم از کار و با خانمی ودختری هستم . خانمی هم چنان برنامه ریزی میکنه هفته رو که اصلاا نمیفهمم چجوری میگذره. یه برنامه کاملا فشرده .اونایی که یادم مونده اینه

-روز اول: از راه نرسیده با هم رفتیم کلاس خانمی و من تو محوطه چرت زدم و دختری مشغول بازی بود تا شب. کلاس نقاشی . شب هم تا اومدیم خون و خوابیدیم ساعت شد 2. فوق برنامه هم چسبید

-روز دوم: ساعت 11 از خواب بیدار شدیم و بعد صبونه یادم نیست چی کار کردیم . برنامه عصر گاهی بود ولی. شب رفتیم یه دوری زدیم و زود برگشتیم تا برای برنامه واشی زود بخوابیم

-روز سوم: کاملا بیرون بودیم تا ساعت 11 شب که رسیدیم خونه و از حال رفتیم.

روز چهارم: صبح زود بعد نماز بی خوابی زد به سرم و خوب دیگه. تقصیر خانمی بود که لباس نامناسب تنش بود! بعد از ظهر تا شب هم رفتیم پارک که کنسرت وجشن بود. شبش هم باز دیر خوابیدیم به همون علت

روز پنجم:تا لنگ ظهر خواب بودیم و عصر رفتیم سینما .عصر یعنی 9 شب. فیلم 10 رقمی. شب نسبتا زود اومدیم خونه ولی بازم خوابمون دیر شد

روز ششم: دیگه حسابی خسته و بیحال بودم و فکر می کردم دیگه امروز هیچ کاری نداریم تا اینکه فهمیدم نه بابا باید ناهار بریم بیرون. خانمی در تدارک غذا و این چیزا بود که بریم پیک نیک و تازه ساعت 5 رفتیم و کباب درست کردیم و ساعت 6 ناهار خوردیم شب هم که اومدیم دسته جمعی یعنی سه نفری رفتیم پشت بوم آنتن ماهواره تمظیم کنیم که یه ساعت طول کشید. ساعت 1 بود که دست از پا درازتر اومدیم پایین و خوابیدیم. بدون فعالیت اضافه

روز هفتم: صبح که من رفتم سلمونی و خانمی ودختری رفتن کلاس شنا برای دختری و عصر نصاب آنتن اومد برای درست کردن خراب کاری ما. بعد با مامان بابای خانمی رفتیم تئاتر.اسمش این بود وگرنه بیشتر موزیک زنده بود که خانوما فیض بردن و شادی کردن. بازم ساعت 1 خوابیدیم بی فوق برنامه

19 تیر 1387

واشی

جمعه,4 جولای, 2008 by سکوت

پریروز اومدم نهران و خوب طبق معمول یه برنامه فشرده برای هفته ای که اینجا هستم در نظر گرفته شده. قبل از هر چیز بعد سه هفته از خجالت هم در اومدیم.

یه تور یه روزه رو خانمی پول داده بود و باید می رفتیم که دیروز بود . صبح زود ساعت 5 رفتیم اونجا یی که قرار بود ماشین باید دنبال همه. من که خوابم مییومد اونام که تا ساعت 6 معطل کردن تا هماهنگ کنن و اینکارا. قرار بود بریم تنگه واشی.  ماشین که اومد همه بدو بدو رفتن که جا بگیرین. ما ها کی درست میشیم معلوم نیست. من که بیخیال وایستاده بودم و خانمی و دختری وظیفه خطیر جا گرفتن در مینی بوس رو بعهده گرفتن. تو ماشین بعئ یه مدت راهنمای گروه که یه پسر جوون بود گیر داده بود به چند تا دختر که بیاین وسط برقصیم. اونام محلش نمیکردن. الیته برگشتن دیگه حسابی صمیمی شده بودن. دختری گشنه شده بود وهی بهانه می گرفت و بالاخره مسئول گروه مجبور شد کیک و ساندیس صبحونه رو زودتر بده. خانمی می گفت چه صبحونه بیخودی و منم برای اینکه بیشتر اذیتش کنم گفتم با این پولی که دادی همینم زیاده!. خوابمون برده بود که مینی بوس یه جا نگه داشت و فهمیدیم اونجا باید صبحونه بخوریم. من که حرفی نداشتم و دماغ سوخته بودم . تو ماشین یه مسابقه الکی برگزار شد و قرار شد قرعه کشی کنن و از شانس ما اسم خانمی درومد که یه فلاکس چای برنده شد. نزذیکای اونجا تازه فهمیدیم که باید لباس اضافی می آوردیم چون باید میزدیم به آب ولی ما که هیچ چی نداشتیم. بعد از پارکینگ ماشینا و با 10-15 دقیقه کوهنوردی رسیدیم به جایی که دو طرفش کوه بود و رودخونه وسط. دختری که از اول سوار اسب شدو خانمی هم به اصرار من سوار شد و اونا راه افتادن و منم رفتم تو آب وبیخیال کفش شدم. وقتی به آخرش رسیدیم باید بازم مقداری راه می رفتیم تا برسیم به تنگه بعدی و آبشار که ما سه تا وسطاش رفتیم یه جایی سر سبز و نشستیم برای ناهار. ناهارو خورده بودیم که پشیمون شدیم چرا تا آخر نرفتیم  با عجله بلند شدیم من میگفتیم نمیرسیم ولی دختری و مامانش می گفتن حالا بریم. وسطای راه خودشون حساب کردن که نه بابا اگه بخوایم بریم دیگه نمی رسیم سر موقع برگردیم فقط برای اینکه زیاد ندید بدبد نمونیم  یه آقایی که فیلم آبشارو گرفته بود، فیلمشو نشونمون داد!.

موقع برگشت دیگه اسب سوار نشدن چون ترسیده بودن و اومدن تو آب. دختری که اینقدر سردش شده بود گریه اش گرفته بود و هی گفتیم الان تموم میشه تا هر جوری بود تموم شد. تو مسیر برگشت دخرتی مثل اینکه شارژ شده بود و قر دادنش گل کرده بود و راهنما هم تشویقش می کرد. تهران که رسیدیم چون نزدیک جمهوری بودیم رفتیم سراغ موبایل فروشیا تا ببینیم میشه موبایل خانمی درست کرد یا نه. ظاهرا که باید یه گوشی دیگه بخرم  :(  آخرش رفتیم یه لباس برای دختری خانم از امیر اکرم خریدیم.  وقتی اومدیم خونه دیگه از خستگی از حال رفتیم ضمن اینکه پاهام هم یخ کرده و خیس بود

14 تیر 1387

نون حلال!

جمعه,27 ژوئن, 2008 by سکوت

دو-سه هفته قبل دستبند طلای خانمی گم شد. ظاهرا قفلشو محکم نبسته بود و یه جایی افتاده بود. من که طبق معمول ناامید بودم از اول که پیدا بشه و گفتم ولش کن، مهم نیست. ولی اون رفت دور و ور خونممون از همه مغازه ها سوال کرد و یه کاغذم به دیوار چسبوند. چند روز بعدش( یعنی دقیقا دوهفته بعد!) که من تهران بودم گفت چند تا آگهی درست و حسابی بنویس با کامپیوتر تا چند جای دیگه بزنیم. مام نیست همه کارامون سر وقته، ساعت یک نصف شب دسته جمعی رفتیم اعلامیه چسبون . ولی بازم خبری نبود. تا اینکه دیشب خانمی زنگ زده بود و خیلی ناراحت بود. هر چی میگفتم چی شده جواب درست نمی داد. آخرش گفت یه نفر زنگ زده و گفته دیده دستبند دست دو تا راننده که همیشه اونجا هستن بوده ویکیشون گفته این حق زن وبچه منه و ورداشته برای خودش. خانمی با مامانش رفتن کلانتری و اونام یه مامور مخفی بعد کلی معطلی و سول دادن بهشون و یا هم رفتن محل واستادن راننده ها. همه گفتن ما دیدیم فلانی برداشته ولی خودش الان نیست و نیم ساعت دیگه بر می گرده. پلیس محترم که بعد یه مدت خسته شده و گفته ما که مدرکی نداریم برای چی بیخود واستیم اینجا و مجبور شدن برن. ظاهرا ایشون هم بدشئون نمی اومده یه جوری شارژ بشن که چون کسی محل نکرده بیخیال فضیه شدن. آخرسر هم وقتی برگشته بوده خونه از گشت همون نزذیک سوال کرده و اونم گفته راننده هه الان اینجا بود و ما ازش پرسیدیم ولی گفته من دستبندی ندیدیم. به خانمی گفتم ول کن بابا زیاد پیله نکن به اینا چون نزدیک خونه پاتوقشونه و تو هم که تنهایی هی می خوای از اونجا رد بشی، دردسر میشه. یه چیز دیگم ناراحتش کرده بود که می گفت عکس پسر همسایمون تو کلانتری بوده بعنوان دزد فراری. چه محل گل و بلبلی داریم ما اونم تو پاسداران :) یکم دلداریش دادم ولی احتمالا بازم به صحرای کربلا خواهد زد و میگه خونرو عوض کنیم!
امروز نمیتونستم وارد صفحه نوشتن بشن. الانم با فیلتر شکن اومدم. نمیدونم wordpress مشکل داره یا مال کامپیوتر اینجاس
7 تیر 1387