سفر

جمعه,27 فوریه, 2009

امروز خانمی با مامانش و باباش می رن کربلاو به همین دلیل تا یه هفته فکر نکنم بتونم با هاش صحبت کنم. من به خاطر کارم نتونستم برم. ولی راستش نمی دونم چی شده که زیاد هم راغب نبودم . شاید نباید این حرفو بزنم اما حتما به خاطر گناهای زیادی که اینجوری تاریک دل شدم. با وجود این ازش خواستم که لااقل اون برام دعا کنه تا از کار کردن اینجوری و دور از هم خلاص بشم. یکه عجیبه و خودم هم نمیدونم چرا در حالیکه خودم علاقه به رفتن اونجا ندارم اما می دونم که توسل به اونها می تونه خیلی از مشکلات حل کنه. کلا قاطی کردم انگار . یه جور بی دینی و در عین حال اعتقاد دارن انگار با هم می جنگند و نمی دونم کدوم طرف افتادم.

دختری هم رفته مهمون خالش برای یه هفته و نمی دونم اونجا براش چجوری خواهد بود.اولین باره که تنها می مونه و هی بهانه می گرفت که اونجا حوصلم سر میره. چند تا اسباب بازی برده با خودش ولی می گفت کامپیوتر نمیذارن بازی کنم چون بچه هاشون درس دارن.

8 اسفند 87

تکذیب

چهارشنبه,14 ژانویه, 2009

ناچارم مطلب پست قبلی تکذیب یا  به نوعی اصلاح کنم. اون گیم اونقدرها هم بد نیست. یعنی هستا ولی برای بچه هایی تو سن دختری من که از نوشته هاش چیزی نمیفهمن بی خطره. بیشتر برای خودم فکر کنم بد بود چون چند روزی که خونه بودم بیشترش به بازی گذشت و چون شخصیتاش هم سر و گوششون زیادی می جنبید، منم سوءاستفاده کرده و کارای نکرده تو جوونی مو اونجا انجام دادم. بی توجه به اعتراضای خانمی!

25 دیماه 1387

گیم

چهارشنبه,31 دسامبر, 2008

تصمییم گرفتن برای اینکه چه بازی کامپیوتری برای دختری بخرم هم خیلی سخت بوده و خودم نمی دونستم. یه بازی ماشین سواری الکی داشت که باهاش مشغول بود و به جای بر نمی خورد. اما از وقتی تو مدرسه گفتن بازی هست که لباس عروسک عوض میکنی و میبریش پارک گردش، گیر داد که اینو میخوام. منم که خیلی وقته سراغ گیمهای جدید نرفتم به خانمی گفتم خوب ببین اسمش چیه براش بخر. توی وبلاگ گردی چیزایی در مورد سیمز خونده بودم ولی خیلی برام مهم نبود تا اینکه معلوم شد باز مورد نظر دختری جان همونه! دیشب یک ساعت از پشت تلفن راهنمایی می کردم تا نصب بشه و ظاهرا چند تا ماچ و بوس هم تو تصویرای اولش بوده. خانمی می گفت یه جوری نگاه می کنه و بیشتر حساس شده . مثلا با دقت بیشتری لباسای کوتاه شخصیتا رو نگا می کرده. , واقعا اینکه چه جوری میشه با یه دختر بچه در این مورد صحبت کرد و در عین حال سخت هم نگرفت سخته. فعلا که داره بازی میکنه .ولی چون براش سخته شاید دلشو بزنه وگرنه اینطوری که خوندم این گیمه کارش به جاهای باریک هم میکشه!

11 دیماه 1387

زبون اصلی!

شنبه,27 دسامبر, 2008

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. دو سه بار نوشتما اما قبل از فرستادن اینترنتم قطع شد و بدشم دیگه نشد که بنویسم. یه وقتایی خیلی دلم میخواد  اما تو محل کارباید از فیلتر شکن استفاده کنم که اونم اینجوری اذیت میکنه و یهو آخرش هیچی نمیمونه. در هر حال چند وقته سه چهار نفر همکار ترک اومدن به طور موقت و با خودشون به زبون اصلی صحبت میکنن و منم که اصلا نمیفهمم ، خودمو می زنم به بی خیالی. کلا یه جور عجیبی شده انگار اومده باشی خارج، صبح تا عصر با هم تعریف می کنن و هر از گاهی دلشون برام میسوزه یه خوردشو ترجمه می کنن! :) .

7 دی 1387

اوقات فراغت!

شنبه,22 نوامبر, 2008

یه موقعی بود که دور و ورم شلوغ بود ولی خودم تنهایی بیستر دوست داشتم و حوصلم هم سر نمی رفت و فکر می کردم که همیشه هم همینطور می مونه.بعد از ازدواج شبا با اینکه دیر می امدم خونه ولی بازم با خوانمی مشغول بودم و دیگه از اون فضای خیلی تنها دور شده بودم تا اینکه موضوع انتقال کار به اینجا پیش اومد. اوایلش با اینکه سخت بود ولی بازم سرم با دوست موستا گرم بود هر جند که خیلی دوست بازنبودم و شبای تنهایی با زود خوابیدن می گذشت. از وقتی که هم اتقیم عوض شد دیگه واقعا تحمل این تنهایی سخت شده. شاید عیب از خودم باشه اما با این آقا جدیده به زور چند کلمه اونم دو سه روز یه بار حرف میزنیم و کارم شده تماشای mbc پرشیا. جمعه ها که اوضاع خیلی بدتره از ساعت 3 عصر تا آخر شب تنها تو یه اتاق. بعضی وقتا احساس یه زندانی دارم. باز خوبه این کاناله هست و گرن شبکه های خودمون که کلن مرخصن. حالا بازم نمی دونم چرا یه عده هی غر میزنن و ایراد میگرن از پرشیا. مجانی که داره برامون فیلم پخش میکنه حالا ساعتش به وقت هر جا اعلام بشه یا چمیدونم زیر نویسش مشکل داشته باشه. ما که فقط همین یه کانال غیر ایرانو داریم و قدرت انتخابمون کمه.

شنبه 2 آذر 1387

پیری

چهارشنبه,12 نوامبر, 2008

چند روز پیش بعد از یکی دو سال برای کاری رفته بودم دفتر تهران شرکتمون و خانم منشی که منو دید گفت این آقای سکوت اصلا تغییر نمیکنه و همیشه همینطوری یعنی پیر نمیشه. پیش اونا روم نشد بگم که بابا جان گول ظاهرو نخورید من مثل همون قورباغه رنگ کردم که به جای فولکس میفروختن:) .این مشکی بودن موهام به برکت اصرار خانمیه که هر دفعه با کلی جنگولک بازی که من در میارم ، به زورم که شده رنگرزی میکنه. وگرنه دیگه پیری که شاخ و دم نداره. الان که نزدیک چهل و دارم و به نظر من تا پنجاه سالگی بیشتر نباید موند. چون یکی یکی قسمتهای مختلفت از کار می افتن و بجز مصیبت و عذاب برای خودت و بقیه چیز دیگه ای نیست.  حرف بالا رفتن سن و این چیزا شد نشونشم اومده. این هفته که رفتم خونه با اینکه به علت تعطیلی خانمی! کار زیادی نکردم ولی همون دو سه روز آخر که کمی شیطنت کردم الان پاهام حسابی درد میکنن. مثل کسی که بعد مدتها ورزش میکنه شدم. ورزش این دفعم بهم نساخته:)

چون خودم از چتیهای حرفه ای بودم این مطلبم بگم. یکی از همکارا که از یه شهر دیگه اومده تعریف میکرد که اونجا اینترنت نامحدود داشتن تا چند وقت پیش تا اینکه ظاهرا یه آقایی با یه خانمی چت میکنه و کار به قرار و ملاقات می رسه و اونجا بوده که آقاهه میفهمه طرف زنشه! :) و کار به جنجال می کشه، در نتیجه الان اینترنتو محدود کردن براشون به روزی 1 ساعت و تا 5 بعد از ظهر فقط. اینم از عاقبت چت کردن

22 آبان 1387

تفاوت عقايد

یکشنبه,26 اکتبر, 2008

درسته كه افكار و عقايد آدما با هم فرق مي كنه ولي خوب خيلي سخته كه دو تا آدم با دنياهايي كه صدو هشتاد درجه با هم فرق دارن در كنار هم زندگي كنن. شايدم همه همينطورن و من نميدونم. بازم خدارو شكر كه تا حالاش بخير گذشته. داستان اين بار از اونجا شروع شد كه قرار شد يكي از اقوامشون از خارج بياد ايران و با خاله اش اينا يه هفته هم بيان تهران و احتمالا يك شام يا ناهار مهمون ما. اولين مشكل اينكه وقت اومدنشون درست موقعي بود كه من خونه نبودم و هي گفت چند روز جور كن اون موقع تهران باشي. انگار دست منه! گفتم نميذارن بابا تا بلاخره راضي شد. اينم بگما كه يه جورايم خوشحال بودم كه نيستم و راحتم :) .وقتي مشك اول حل شد گير بعدي شروع شد كه دكوراسيون خونه رو عوض كنيم چون با خالم خيلي رودرواسي دارم و مي خوام جلوي اونا كم نياريم. هر چي گفتم ول كن بيخيال مگه كل مي خواد باد بگوشش نرفت. من كه در رفته بودم و زحمت تغيير دكوراسيون افتد گردن خودش و باباش. امروز گفت بعدا حسابتو مي رسم كه تنهام گذاشتي تو اين موقعيت البته با خنده مي گفتا. نمي دونم چرا همشون اينقدر تسبت به اون خانوده حساسن. پولدارن خوب باشن ما كه نبايد به خاطر اونا رنگ عوض كنيم.

 تو اين گير و وير منم يه گند گنده زدم و ماشينو موقع بيرون بردن از پاركينگ ماليدم به ديوار. اونم كه خيلي حساس به اين چيزا با اينكه خيلي سعي ميكرد جلوي خودشو بگيره ولي بازم حسابي حالمو گرفت. بيمه خسارت داد حدود 350 تومن ولي ميگه ديگه ماشينم از صفر بودن در اومد و كلي قيمتش مي افته و حيفه.

5 آبان 1387

توقع

پنجشنبه,9 اکتبر, 2008

موق که مطلب نوشتنو اینجا شروع کردم دلم میخواست همه حرفایی رو که هیچوقت نمیتونستم بگم اینجا بنویسم تا یه وقت لال از دنیا نرم و آرزو بدل نشم. ولی بازم ظاهرا نمی شه چون یه وقتایی دلم مخواد از خانمی بد بگم یا داد بزنم ولی نمیشه . نمی دونم چرادلم نمی یاد. امروز که بازم حالم گرفتس . آخه درسته که خانواده اون پولدار بودن و تو اون شرایط بزگ شده و دور و اطرافش همه وضعشون خوبه ولی من که کارمندم و درامد ثابت. بهش میگم بزار یه پس اندازی داشته باشیم برای روز مبادا به گوشش نمی ره که. به خودش هم زحمت می ده چیزی نمی خره برای خودش ولی تا یه مقدار پول جمع میشه می ره همه رو یه وسیله برای خونه مخیره و بازم پس انداز صفر میشه و این استرس همیشه با منه که اگه اتفاقی بیفته پول از کجا بیارم. البته خونواده اون همیشه تو مواقع ضروری کمک کردن ولی از قرض خوشم نمیاد. الانم رفنه فرش خریده. مگیم آخه خانمی عزیز کدوم کارمندی دو تا ماشین و فرش آنجنانی داره. داشتم گولش میزدم که فعلا فرشو بیخیال شه که نشد.

همه چی عوض شده. اون موقع ها روزی دو سه ساعت تو اینترنت میگشتم. الان اصلا حوصلشو ندارم ، وقتم ندارم.  اگه برم تو نت زود حوصلم سر میره.

18 مهر 1387

خوشی و ناراحتی

یکشنبه,28 سپتامبر, 2008

نمی دونم چرا مرز بین خوشی و غم وغصه اینقدر باریکه. یه وقتایی که خیلی خوشحالی یا خوش گذشته بهت یه چیزی میشنوی یا یه چیزی میشه که همه کاسه کوزه رو بهم میرزه و حالتو میگیره. بعد اون شب که خوش خوشون بود با خودم فکر می کردم چه هفته ای پر حادثه ای! دارم اما اینطور نبود. فرداش خواهر خانمی زنگ بهش گفت که حالش خوب نبوده و رفته دکتر و اونم گفته مریضیش ام اسه. خانمی هم حسابی ناراحت و کلافه شد. اینجور وقتا که غصه می خوره یا خیلی ناراحته، مریض هم میشه. دستش و سینه ش درد گرفته بود و اونم می گفت حتما منم یه چیزیم شده. دکتر و سونوگرافیو اینچیزا. خداروشکر سالمه ولی هر چی بهش میگم حرص نخور میگه من نمی تونم مثل تو باشم. حتما من خیلی بی احساسم دیگه! که اینو میگه.

فغلا دو تا ماشینی شدیم. با وامی که اداره داده بود یه ریو خریدیم که دیروز دادنش. حالا موندیم که این یکیو چه جوری بیاریم خونه تا همسایه ها چشممو نو در نیارن. ما که تا ماه پیش با یه پیکان لکنته بودیم حالا دو تا ماشین، پیش خودشون کلی فکرای بد بد می کنن. از ترس گذاشتیمش خونه مادر زن. هرچند که بالاخره می فهمن.

8 مهر 1387

کمبود وقت!

چهارشنبه,24 سپتامبر, 2008

وقتی که یه زن و شوهر تا حدی جوون بعد از دو هفته دوری بهم می رسن، طبیعیه که آتیش احساساتشون بالا بزنه. هر چقدر هم که شوهره بی احساس باشه اما اگه خانمه بخواد دیگه نمیشه کاریش کرد. خوب حالا اگه تو این حالت شب قدر هم باشه و خانمی بره احیا و چهل وپنج دقیقه قبل از اذون برگرده چاره چیه؟ سحری باید خورد یا کار دیگه! اول رفتیم سحری بخوریم که بر اثر یک تماس ناگهانی دیگه نتونستیم جلوشو بگیریم. فکر کنم در طی این ده سال رکورد سرعتو شکستیم و تا بریم حموم و بیایم ده دقیه مونده بود به اذون که همونجوری با حوله تند تند یه چیزی خوردیم. این یه هفته که اینجام خانمی کاری میکنه که با کمر خم شده برگردم :)
3 مهر 1387


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.